
روزي با پيرمردي که ادعا مي کرد سن اش از ١٢٠ سال گذشته، پيرامون تاريخ و آداب و رسوم مردم جنوب ايران مصاحبه مي کردم- خدايش بيامرزد- خاطرات زيادي از دوره مظفرالدين شاه،احمد شاه و رضاشاه داشت . همه چيز را همانطور که ديده بود، تعريف مي کرد: بي کم و زياد.مثلا وقتي پرسيدم: در جنگ اول ، وقتي انگليسي ها بوشهر را اشغال کردند، شما چه کار مي کرديد ؟ گفت : "تجارت ! اگر مجاهدين يا حضرات انگليسي جنسي مي خواستند تهيه مي کردم و برايم هم فرق نمي کرد". پرسيدم : بيشتر به کدام اردوهاي مجاهدين مي رفتي؟ گفت:"هر کدام پلوي چرب تري داشت".در پايان مصاحبه پرسيدم: چيزي هم به دلت مانده است ؟ گفت: نه!
فردا سي ويکم خرداد است.٩٩ سال پيش در چنين روزي يعني ٣١ خرداد ١٢٨٧ خورشيدي ، تهران يکپارچه شهر جنگي بود.محمد علي شاه در باغ شاه جا گرفته بود تا کار مشروطه خواهان را يک سره کند و خود را از اين بلاي جديد برهاند. واحد هاي توپخانه در باغشاه ، بهارستان و روبروي سفارت انگليس مستقر شده بود.
يکي از روزهاي سيزده نحس در ايران همين ١٣ خرداد است که شاه ضد مشروطه رخت به باغ شاه کشيد و کمر به کودتا عليه مشروطه بست.
براي اولين بار خاطره جنگ مي نويسم ، البته براي روزنامه و گرنه پیشتر براي خودم نوشته ام.٣١ خرداد ماه، روز شهادت دکتر چمران است.روزي که آ ن بزرگمرد در دهلاويه به خاک افتاد. حيفم آمد اداي احترامي به نامش نکنم.در اين جا دو برش از خاطراتم رانوشته ام. پيشاپيش به روح همه دوستان رفته درود مي فرستم ماندگان ارجمند سال هاي آتش و عشق را بزرگ مي دارم.من ايمان دارم نام مرداني که براي برافراشتن پرچم انسانيت کوشيده اند و از جان گذشته اند به هيچ وسيله اي از ذهن تاريخ زدوده نخواهد شد وهيچ نامي نيز به سمبه زور بر لوح تاريخ نقش نخواهد بست :
عارف را همه مي شناسند، نه به اسم ابوالقاسم قزويني فرزند ملا هادي ، زاده ي ١٢٥٩ شمسي و رفته ي دوم بهمن ١٣١٢ شمسي، بلکه به عنوان سراينده و خواننده تصنيف هاي " از خون جوانان وطن لاله دميده" و " از کفم رها شد قرار دل " و " افتخار همه آفاقي" و...
عارف ، شاعر ، موسيقيدان، نويسنده ، خوشنويس ، خواننده و عاشق پيشه است . هميشه عاشق، عاشق زيبارويان و عاشق وطن. عشق خوبان در او پايدار نيست و گاه مي آيد و گاه مي رود و نو کهنه دارد اما عشق وطن همواره با اوست .
بشر، موجود غريبي است.من آگاهي اندگي از دنياي حيوانات دارم،فقط در حد گفته ها و شنيده ها و خوانده هاي محدود.بنابراين نمي دانم آيا موجود ديگري هم اينچنين عليه خويش و عليه جنس خويش برخاسته است يا نه؟!
من مي دانم عقرب جرّار با زدن نيشي بر سر خود،خودکشي مي کند و يا نهنگ ها خود را به خشکي مي زنند تا بميرند ، خروس ها چشم همديگر را در مي آورند و يا گاوهاي وحشي با هم سرشاخ مي شوند و . . . به جز همين چند مورد، همه حيوانات همنام و همجنس و يا هم گروه با مسالمت زندگي مي کنند و خودکشي و خودگدازي هم بين آنها کمتر گزارش شده است.بيشتر نزاع ها يا به اصطلاح "تنازغ بقا" بين غير همجنس ها است.
فردوسي آزاده اي از آن آزادگان
تقديم به روان منوچهر آتشي که با فردوسي احساس يگانگي داشت
سپاه شب بر توس چادر سياه افکنده و «پير» توس بر بستر آرام خفته بود.آشفته روي و پريشان حال.
زوزه ي آزاردهنده بادي که در کوچه هاي خاک آلود توس مي پيچيد، کابوس غريبي بر تاريکي فرو مي ريخت.
بام هاي گلين، علف هاي خشکيده بر خويش را به باد مي داد و دهقانان در انتظار ابري پاييزي ستاره مي شمردند.
بانگ هيچ مرغي بر نمي آمد مگر بومي که بر تاج بام استاد توس مي خواند و مي گريخت و باز. . . پير پريشان حال چشمان روشن دخترش را مي نگريست که گاه در برق اشکي شناور مي شد و گاه وامانده بر دهان پدر به اميد سخني:
«کجايند آنان؟ . . . کجايند دهگانان، بازماندگان بزرگان؟ . . . کو مردان خراسان و مازندران؟ . . .»
دختر با چشمان خيس،نگران پدر که بر بورياي کهنه خفته و چشم بر تيرک "موريانه خورده" دوخته: «صبح کجاست؟اي تاريکي برو! اي جغد شوم مخوان!بگذار من هم مثل ديگران ، دختري باشم با پدر خوشحال و خاطرات کودکيم را با او مرور کنم. . .
...جغد مي خواند. . .
***
«محمود» بر تخت خويش، خرّم . . . «اياز» سرگرم گيسوان ، غلامان و ملازمان بر درگاه.خواجه ى وزير دست بر سينه و افتاده چشم ، روياروي. محمود با جامه زربفت و جواهرنشان، مي تاباند جام شراب کهنه و سر مي کشد:«خواجه/ خبر نو؟ . . . و خواجه ى خوار:« سلطان به سلامت!مملکت امن و امان است. جز فتنه رافضي ها و قرمطي ها که گاهي از گوشه کنار سر بر مي کنند،خبري نيست.» سلطان مي خندد:«مگر هنوز مانده اند؟»
شراب کهنه در ذهن سلطان ، يادي زنده مي کند: خواجه! آن شعر که در بازگشت هند بر من خواندي، از که بود؟ ما وعده اي نگذاشتيم؟
- شعر اين بود: «اگر جز به کام من آيد جواب / من و گرز و ميدان و افراسياب /و از آن دهقان توسي بود که کتاب خويش به شما عرضه داشت،«شاهنامه» و سلطان به حق از آن همه تمجيد مجوسان و آفتاب پرستان و کافران به جوش آمد و آنگاه که دانستيد رافضي هم هست ، بيست هزار درم به ريشخند بدو داديد و دهقان نيز شرط ادب به جاي نگذاشت و درم سلطان به حمامي و فقاعي بخشيد و گريخت و پنهان شد. سلطان، به لطف شراب، پريشان شد و بازگشت و در شرم شناور شد و پيچان شد.برخاست.شنيده بود که دهقان توسي جايي گفته است:«مرا غمزکردندکان پر سخن / به مهر نبي و وصي شد کهن».گام مي زد و با خويش شرمناکي گزنده اي را مرور مي کرد:
- «نه نمي توانم ببينمش، اگر رافضي باشد!من فرمان داده ام از رافضيان زمين بپالايند و از کلّه شان مناره بيارايند،آنگاه اين دهقان! نه! نمي توانم ببينمش! آنکه بر نياکان ايراني خويش مي نازد و ما را مي نوازد،هرگز نمي نوازمش ... اما او بر من تيغ برنيفراشته و بر دودمان من نيز، ننگي نگذاشته که اين چنين آزرده شود و از بيم من پنهان گردد.من با درم ، او را به سخره گرفتم و او نيز با آنچه بر درم کرد ، مرا به ريشخند. . .»
اين همه از لطف شراب کهنه بود.سلطان به خواجه ديندار فرمان داد:«شصت هزار دينار،ابوالقاسم فردوسي را بفرماي تا به نيل دهند و به اشتر سلطاني به توس برند و از او عذر خواهند »
***
دهقان توسي بر بورياي کهنه خفته بود و چشم بر تيرک موريانه خورده دوخته.«بسي رنج بردم در اين سال سي / عجم زنده کردم بدين پارسي » محمود مغرور گفت: "هزار همچو رستم در سپاه خود دارد" و من تنها گفتم: "خداي همچو رستم نيافريده است"پنداشت لاف زن و دروغگويش خوانده ام، فرمان قتلم داد اما بدان بهانه که رافضي ام.آري!اين است سنت سلاطين . رافضي ام! چون رافضيان را دشمنيد!" پلک ها را به آرامي بر هم مي گذاشت و به سختي بر مي داشت. گرداگرد خويش را نگريست:چو بودم جوان برترم داشتي / به پيري مرا خوار بگذاشتي، بر اين روزگار نفرين! نفرين بر تو روزگار که پيمان من و فرزند را شکستي و او را از من ربودي، عهد من با او چنين نبود،پيش رفتن، از من بود و پس آمدن از فرزند اما نفرين به تو روزگار!
مي خواهد بر بستر بغلتد يا برخيزد، خشمي در وجودش شعله مي کشد:»محمود! ايا شاه محمود کشور گشاي! اکنون تو مسلم و من رافضي! من به مهر علي پايدار و تو به کرنش خليفه عباسي! من خطبه خوان سرزمين خويش و تو خطبه خوان خليفه! اما من و تو، من ايرانيم و تو انيراني،من پاسدار آيين نياکانم و تو سرگشته در جستجوي نياي خويش، من فردوسي ام و تو هراسان در پي آنکه کيستي؟چيستي؟و تو اي خواجه! خواجه احمد حسن ميمندي! وزير سلطان به روزگار دراز! هنرمندي! بدان جهت که تيغ سلطان صيقل نمي دهي و اين هنر بزرگ توست.اي خواجه که ايران ساساني و باستاني را باطل مي داني و دفاتر ديواني را به تازي بر مي گرداني! به هر چه سلطان کند آفرين گوي مباش! و نفرين ايرانيان بر خويشتن مخر!»
پير در اين زمزمه ها بود و شب مي رفت و دختر در سوسوي نور «پيه سوز»اشک از گونه مي سترد.پدر، پاکباخته بود و جان خويش بر آتش وطن گداخته و دهگاني و دارايي و فرزند ، گذاشته بود تا نام ميهن برافرازد:» زبهر بر و بوم، فرزند خويش / زن و کودک وخرد و پيوند خويش / همه سر به سر تن به کشتن دهيم / از آن به که کشور به دشمن دهيم.»
جغد همچنان مي خواند . دهگانان توس بر پشت بام ها اگر نايي در پلکهاشان مانده بود، ستاره مي شمردند و ستارگان جهنده را به همديگر نشان مي دادند.
دردي ديگرگون، جان حکيم را مي فشرد، اينجا ديگر نه تير دو سر بود و نه گودال خنجر، نه گرز بود و نه گوپال، نه چنگ وارون بود و نه دريدن پهلو، نه نيروي ديو و نه افسون گرسيوز، درد ناداني فريفتگان بود که پنجه بر گلوي پير مي انداخت:« پندارند تا هميشه ماندگارانند ، سلطان زاده اند و سلطان مي روند و آفريدگان را براي دستبوس و پايماچ ايشان آفريده اند».
***
بر لباني که با دستان دختر تر مي شد و توان گشودن نداشت،لبخنده اي آرام نشست:«حمامي را براي ستردن شوخ، دو هزار درم دادم چون کرم سلطان به شوخي نيرزيد و براي يک ليون آبجو که نام سلطان از ذهنم بزدود ده هزار ديگر . . . و پس از آن ،فارغ از درگاه و سلطان غزنه در بارگاه دهگانان، بزرگمردان ايراني توس و در خلوت شاهانه شاهنامه خويش، خوش شدم.»
دختر از چشمان بي فروغ پدر شرم مي خواند، شرم از آنکه پدر، جهاز دختر را نتوانست از حاصل سي سال زحمت خويش به دست آرد و شعله شرم اين گاه از اشک هاي دختر بر چشم پدر مي ريخت:« ترا اي بزرگ براي جهاز خويش به درگاه خردان فرستادم، خداي از من بگذرد. . . »
***
صبحدم ! هنوز جغد بر بام پير توس مي خواند.محمود در صبوحي خويش با ماهرويان خوش و اياز نيز. . .،خواجه احمد حسن از گناه وزارتش دست بر آسمان .خواجه ايراني بر لب آن داشت که در دل نداشت و در دل آن داشت که هرگز بر لب نمي گذاشت. توسيان و غزنويان و مرويان و رازيان و فارسيان و سپاهانيان همه و همه برخي خفته در خواب ناز خويش وبرخي در وحشت برق آن ستاره روشن که از شرق به غرب جهيده بود ، بيدار!
پدر چشم بسته و آرام ! دختر ، دستان خويش بر لب هاي خشک پدر مي ساييد و اشک از گونه بر دامن مي نشاند:«کجايند دهگانان؟ کجايند . . .؟ »
اينک صبح و شقاوت شيون صبحگاهي و بانگ ناخوش خبرهاي ناگوار...
و صبح برافرازنده آواي "واي واي" و آواي "لاي لاي". . .
دختر با گام هاي استوار، خاموشي سراينده دوباره ايران را ندا مي دهد:«آي . . . توسيان! برآورنده نام نياکانتان را مرگ فرو گرفت، آنکه سي سال بي بهرگي برد امّا بر دل هاي هراسانتان باز نام ايران نشانيد و نام رستم، آرش، کيومرث، فريدون و کاوه آهنگر بر بام فلک جهانيد، اکنون چشم به دستان سرد شما دارد تا به مغاکش فرو کشانيد.
جستند مردمان از همه سو و گرداگرد کلبه گلين پير توس اشک ريختند و حسرت بردند و سرافکنده از خويش، سر در پيش، به سراي پير رفتند و آن جهان روشنايي را بر دوش بردند و به آب چشمه اي که از خاک ميهن فراز آمده بود ، شستند.خلقي انبوه، اندوهگين، تابوت حکيم به گورستان مي بردند و گورکنان خسته لحظه مي شمردند تا پير را در آخرين خانه خاکي بگذارند!
پير بر گهواره روان بود و مردان، سرودخوان، مي رفتند - به خيال خويش - تا تمام شرمشان را از شانه فرو نشانند:«او اينگونه زندگي کرد و نياکان خويش را به رخ سلطان بي نيا کشيد، اگر مهر ما مي خواست بايد به درگاه سلطان نماز مي آورد اما نخو است و ما نيز نتوانستيم، در درويشي خويش خوش بود و ما از درويشي اش شرمسار، لکن، سلطان . . .»
مردان خوش خيال سرود مي خواندند- همنوا و هماهنگ، از دروازه «رزان» به جانب گورستان، خلقي بي شمار روان بود که ناگاه . . .
ناگاه «واعظ» توسي و مريدانش، در دست يکي ترکه شريعت چرخان و بر دست ديگري گرز جهالت گردان!، يکي تير و ديگري شمشير، راه گورستان بستند:« اي جماعت نادان، آنکه بر دوش داريد رافضي است، مسلم نيست، خود گفته است: "بر اين زادم و هم بر اين بگذرم / چنان دان که خاک پي حيدرم"پس اي جماعت ! ما اين ننگ را بر گورستان توس و توسيان هموار نخواهيم کرد.واعظ در دل: »سلطان به سلامت . . . اگر بشنود که اين چنين کرده ام . . . »گور پر شد و گورکنان گريختند و گوربانان با چوبدستي هايشان گرداگرد گورستان را فراگرفتند.
فرياد وا شريعتا بر توس طنين افکند، رگ هاي گردن واعظ متورم تر شد و نوچگان تيغ برافراختند و رقص شمشير در انداختند.مردان خوش خيال گريختند و سرود خوانان خاموش گشتند و هر يک به سراسيمه اي لال مادرزاد شدند.پيکر پير بر شانه هاي چند دهگان- بازمانده بزرگان و يادگار شکوه و جلال ايران- باقي ماند، دختر پيش آمد:« اي واعظ! آن شريعت که تو از آن مي گويي بر آدميت بنيان دارد و پدرم آدم مي جست و نقش آدم مي کشيد تا تو که خواندن نمي داني به نقش دريابي. اف بر تو! و اف بر شريعت تو! و طريقت تو! . . .
دختر روي از واعظ برگرداند . . .:« اين پير را شايسته تر آن که از جماعتي اينگونه جدا باشد و پس مرگ نيز نياز بدين سفلگان نيارد و در خاک خويش بخسبد."انگشت اشاره به باغ پدر داد و سوگواران آزاده سکّان به باغ حکيم گرداندند و آنجا دختر بود و چند دهگان ميهن پرست. . .
همانگاه که خورشيد به خاک فرو مي رفت،اشترهاي دينار و پارچه هاي زربفت و نيل سلطان از دروازه «رودبار» به خانه پير توس مي آمد.
دختر استاد توس گيسو پريشان و شال بر شانه، در درگاه، ايستاده بود، اشتران رسيدند.اينها هديه سلطان، سلطان محمود کشورگشاي، سل . . .
دختر از گفتن بازشان داشت:« استاد توس رفت، با دستان تهي، آزاد، همچون سروهاي ايستاده، همچون صنوبران شاهد فرازها فرودها.آن پير را، نه در زندگاني و نه پس از مرگ به هديه سلطان نياز نبود.اشتران به سلطان بازگردانيد و پير توس را از آن آزادگان بگذاريد.بگذاريد، تا دهگانان، -ايرانيان دارنده نياکان بزرگ- به نام پير توس، گردن افرازند و سلطان را با دنياي رنگارنگش به چشم نيارند.
پيش از آنکه اشتران به غزنه بازگردند، نهيب نام فردوسي و نداي "سرو سالار" برومندش، ذهن و ضمير سلطان را در شرمي عميق نشاند:«اشتران را برگردانيد و دينارهايش را بيفشانيد و پارچه هايش را بر خاک بگسترانيد و اشتران را در دشت يله کنيد».سلطان ديوانه مي شود.ديگر حتي شراب کهنه هم کارگر نيست. اياز دخمه اي مي جويد و خواجه مي گريزد.توفان دربار را مي ربايد.خواجه ي شريعتمدار ، شراب کهنه مي فرستد.شراب و سلطان در هم گم مي شوند. فرمان مي دهد به نام حکيم توس با همان دينارها در خراسان رباطي بسازند:«رباط چاهه». . . و مي سازند. محمود و رباط و خواجه و اياز و غزنه مي فرسايند و مي ماند : فردوسي بزرگ و کاخ بلند شاهنامه!
خيام، جستوجوگر آرامش!
-------------------------------------------------------------------------------
»خيام« سراينده رباعيات ماندگار، كيست? آيا همان »حجهالحق عمر خيامي« منجم و رياضيدان است و يا عمر خيام فيلسوف نيشابوري? آيا عليبن محمد خيامي شاعر است كه نه منجم است و نه فيلسوف و نه رياضيدان? يكي از سه يار دبستاني است و يار خواجه نظام الملك مسلم متعصب يا شورش روح آريايي است عليه قوم سامي? زاهد و عارف و حجت حق است يا رند و شرابخواره و گمراه? كداميك?
هر كدام از محققين داخلي و خارجي بنا به شواهدي خيام را نامي و نسبتي دادهاند، برخي به تسامح و برخي به تعصب! من در اين مجال اندك به آرا پيرامون شخصيت خيام نميپردازم و حتي از پسوند نيشابوري آن هم چشم ميپوشم. زيرا بهتر ميدانم كه خيام را به رباعياتش بشناسم نه به پسوندها و القاب و عناوين!
همگان بر اين عقيدهاند كه خيام شاعر، همان حجهالحق عمرخيامي، رياضيدان و منجم نيشابوري است و جز »محمد محيط طباطبايي« كسي به خود جرات نداده كه خيام را جز اين بداند. »محيط«، خيام واقعي را شاعري به نام عليبن محمدبن خلف خيامي ميداند كه شخصيتي جداي از عمر خيام نيشابوري مشهور به حجهالحق دارد و اين خلط نام و شخصيت را نادرست ميداند.
صرفنظر از ميزان درستي يا نادرستي اين انتسابها من از خيامشناسان ميپرسم: چرا نظامي عروضي و ابوالفضل بيهقي كه محضر حكيم حجهالحق عمرخيام نيشابوري را دريافتهاند وي را صرفا در صف منجمان و رياضيدانان نهادهاند و ذكري از شاعري او نكردهاند* چرا با آنكه نظامي عروضي مقاله دوم كتاب خود را »در ماهيت علم شعر و صلاحيت شاعر« نوشته و 62 شاعر فارسيگوي تا عهد خود را معرفي كردهاند از رودكي تا »پسر تيشه« و »كوسه فالي« و »پوركلمه« همه نام برده اما از عمر خيام كه همنشين او بوده نامي نياورده است ولي در مقابل در مقاله سوم كتاب كه »در علم نجوم« است در 2 فصل به حجهالحق عمر خيام پرداخته و هيچ اشارهاي به شاعري او نكرده است.
به هر روي آنچه خيام شاعر را همان خيام منجم و رياضيدان ميداند حدس و گمانهايي است كه به گمان من به راحتي قابل چشمپوشياند و اگر آن حدس و گمانها كنار گذاشته شوند، ميماند »عمر خيام« كه بدون اين كه به جايي منتسب شود به تنهايي قابل شناخت است.
رباعيات مستند خيام كه توسط مرحوم محمدعلي فروغي جدا شده، تقريبا ميتواند نشانگر شخا واحدي پشت آنها باشد و با احتياط ميشود حكم داد كه تراويده ذهن يك شاعر است.
شاعران بسياري در آن عهد آمدهاند و گم شدهاند. در تذكرهها و يادنامهها نامي ازآنان مانده اما شعري از آنها نيست ولي خيام كه نامي از او در كتب همزمانش نيست آنچنان ماندگار شده و خود را تحميل كرده است كه تاريخنويسان را واداشته تا او را به حجهالحق گره بزنندأ دليل چيست* راز اين ماندگاري كجاست* خيام، ترانهسرا است و ترانه، زمزمه همگاني ايرانيان. ترانههاي خيام بر لبان و زبان مردم كوچه و بازار جاري بوده است و بدون پيچيدگيهاي لفظي و معنوي آنچه را بر دل مردم مينشيند، ميگويد.
ترانه براي اهل طرب سروده ميشده و مردم دستك زنان و پاكوبان ميخواندهاند و دهان به دهان و سينه به سينه ميگرداندهاند. وزن ترانه، ايراني است و در عروض عرب نيز با كلمه »الدوبيت« جا افتاده است. اين وزن و اين نوع شعر هنوز هم در جنوب ايران در بزمهاي طرب خوانده ميشود.
نگاه خيام به دنيا و پرسشهايش، نگاه و پرسشهايي فراگير استأراز هستي و نيستي، از كجا آمدن و به كجا رفتن،مجبوري و محكومي، دم غنينمت شمردن، فراموشي اندوه و خوشباشي پيشه كردن، حسرت گذشته گذاشتن و به آينده نگريستن. زهد و ريا افكندن و راستي گرفتن و... آني است كه مردم ميجويند و ميپرسند، اگر چه بر دامنه تكفير پهلو زند و لب فرو بندند!
خيام، شاعر هميشه و همراه مردم است همانگونه كه حافظ. يكم: بدان دليل هنرمندي است كه به واگويه درون خوانندگان شعرش آگاه شده و پرداخته، و دوم بدان دليل كه انسان ايراني از پرسشهاي خيام گذر نكرده است همانگونه كه از زمانه حافظ!
خيام شاعر قرن پنجم و ششم است. قرنهاي منازعات كلامي، نزاع عقل و عشق، نزاع دين و دنيا، نزاع دين و مذهب، نزاع خليفه و سلطان، نزاع تعصب و تاني و نزاعهاي دامنهدار ديگر.
شاعر، گريزان از اين نزاعها، به خوشدلي پيشه كردن و فروگذاشتن و گريز از جدالهاي عقل و تعصب آدميزاد، فرا ميخواند و اين خواست در دل انسانهاي خسته مينشيند.
شعر خيام كفرگويي و انكار دين و جهان ديگر نيست، فغان آدميزاد است از تنگناهايي كه خود ميسازد، گريزي است از بندهايي كه خود به پاي خويشتن ميبندد. »مي« در شعر خيام وسيله رهايي است و »ساقي« گشاينده بندها و زنجيرها. »من« خيام لاابالي و بيسروپا نيست بلكه آني است كه ميخواهد فقط »انسان« باشد و از چند روزه عمر خويش بهره گيرد. »خوشدلي« خيام، راه »مدارا و آرامش« است، راهي كه آرزوي همه انسانهاست. »قلندري« خيام، گذر از خودپسندي و خودكامگي است. »خاك شدن« پشت پازدن به همه زخارفي است كه انسان را به پستي ميكشاند و مسخ ميكند. خيام »شورش روح آريايي عليه قوم سامي« نيست اما شورش يك انسان است براي گسترش انسانيت و ماندگاري ترانههايش نشانگر هماهنگي و همآوايي ايرانيان است با او در گريز از رنج و رسيدن به آرامش.
دوم خرداد 58 آيت الله طالقاني در يک مصاحبه راديو تلويزيوني خبر از آماده شدن طرح «شوراهاي شهر و روستا»داد و از صاحبنظران خواست پيرامون اين طرح نظرات خود را به هيأتي که وي تعيين کرده بود، برسانند.آيت الله شوراهاي شهر و روستا را پي آيند «انجمن هاي ايالتي و ولايتي»مي دانست که از افتخارات مشروطه خواهان ايران بود.
مرحوم طالقاني بر اين گمان بود که با تشکيل شوراها امور مردم شهرها روستاها ، صنوف و طبقات و صاحبان حرف و مشاغل به خودشان واگذار مي شود و استبداد پايان مي پذيرد.وي حکومت «استبدادي» و حکومت «شورايي» را دو مدل متناقض مي دانست و مي گفت اگر شوراها شکل بگيرد انقلاب به هدف خودش دست يافته و هيچ نوع استبدادي بر ايران حاکم نخواهد شد.
عمر طالقاني کفاف نداد.شوراها فصلي از قانون اساسي را به خود اختصاص داد و شوراي انقلاب و مجلس شورا طرح طالقاني را با تغييراتي به «قانون شوراهاي شهر و روستا»بدل کردند.
در نگاه انقلابيون 57 به ويژه مرحوم طالقاني بايست اداره امور شهرها و روستاها و کارخانه ها و دانشگاه ها و ادارات و . . . همه به شوراها سپرده مي شد و در حقيقت براي هر بلوک مشخص پارلماني شکل مي گرفت تا در تابعيت از حکومت مرکزي قانونگذار و ناظر بر امور مربوط به بلوک خود باشد.
ساختار «متمرکز» حاکميت در ايران که ميراث چند قرنه ما بود اولين مانع تشکيل چنين نهادي
مي شد.تجميع قدرت و ثروت در يک نقطه و توزيع آنها به خواست و اراده "هسته مرکزي" متاعي نبود که به آساني بتوان از کف نهاد.بنابراين ديدگاه حامي تمرکز حاکميت، اولين مانع بر سر راه شوراها بود.
مرحوم طالقاني که در آغاز راه با حاميان اين انديشه برخورد داشت در آخرين خطبه نماز جمعه خود - ١٧ شهريور -گفت: «امام دستور مي دهد،ما هم فرياد مي کنيم،دولت هم تصويب مي کند،ولي عملي نمي شود. . . يعني گروه ها و افراد دست اندر کار شايد اين طور تشخيص بدهند که اگر شورا باشد ديگر ما چه کاره هستيم ؟! شما هيچ !! برويد دنبال کارتان! بگذاريد اين مردم مسؤوليت پيدا کنند، اين مردم که کشته دادند . . .»
به هر روي با رفتن آيت الله طالقاني شوراها حامي بزرگ خود را از دست داد و از شوراهايي که بايد تحت نظارت حکومت مرکزي «اعمال حاکميت» مي کردند به شوراهايي که فقط «ناظر»بودند تقليل يافتند.
شوراها طبق اصل يکصد قانون اساسي جمهوري اسلامي اگر چه به عنوان «ناظر»و «همکار» در دستگاه اجرايي نقش پذيرفتهاند اما حوزه اي بسيار فراتر از «شهرداري»ها را در بر مي گيرند و بايد «براي پيشبرد سريع برنامه هاي اجتماعي،اقتصادي، عمراني،بهداشتي، فرهنگي،آموزشي و ساير امور رفاهي» تشکيل شوند.
در اصل يکصد و سوم، مقامات کشوري و محلي دولتي ،ملزم به رعايت تصميمات شوراها
شده اند و در اصل يکصد و چهارم بنابراين است که در «تهيه برنامه ها و ايجاد هماهنگي در پيشرفت امور»واحدهاي «توليدي،صنعتي، کشاورزي،آموزشي،اداري،خدماتي و مانند اينها»شوراها شکل بگيرند و مؤثر باشند.
تضاد نگاه هايي که موجب رنجش مرحوم طالقاني شده بود در فصل هفتم قانون اساسي مستتر است.از يک سو قانون اساسي فصلي را به شوراها اختصاص داده و در حقيقت وجود شوراها را پذيرفته است و از سوي ديگر بر خلاف نظر پيشاهنگان ،حتي از به کارگيري واژه صريح «ناظر»نيز گريخته است.از سويي مقامات دولتي را به رعايت مصوبات شوراها ملزم کرده و به شوراي عالي استان ها اجازه داده مستقيماً به مجلس شوراي اسلامي طرح بفرستد و از سوي ديگر فقط به آنها اجازه «همکاري» و «ايجاد هماهنگي» با دستگاه اجرايي داده است.
مجلس شوراي اسلامي مصوبه شوراي انقلاب در مورد تشکيل شوراها را در آذر ٦١ به قانون تبديل کرد و در سال ٧٥ باز مجلس، قانون پيشين را اصلاح کرد.از مجموع اين تغييرات شوراها از حد نظارت عمومي نيز تقليل يافتند و به «هيأت مديره» شهرداري ها و دهداري ها بدل شدند.قانون بعد از قانون براي شبح شوراها تصويب شد، بي آنکه اراده اي بر تشکيل آن باشد.
تشکيل شوراها در سال 77 اگر چه به نوزايي در جامعه مدني تعبير شد و پايه گذاري بنيان دمکراسي لقب يافت، اما چون شوراها، زاده نگاه هاي امنيتي و محدود کننده مجلس پنجم و مجاالس پيشين بود به شکستن عظمت شوراها در انگاره عمومي و کژراهي اين نهاد مدني انجاميد.
در مجلس ششم کميسيون امنيت بيشتر تلاش داشت مشکلات وزارت کشور را مرتفع کند و شوراهاي مزاحم را تا اندکي تعديل نمايد.در اين مجلس هم براي تأمين نظر پيشاهنگان و آرامش روح مرحوم طالقاني و واگذاري قدرت به مردم ، تلاش نشد و قانوني که تهيه شد و اجراء نشد، هيچ گشايشي در کار اين نهاد مدني نمي توانست داشته باشد.
قانون شوراهاي فعلي نمي تواند شوراهاي نقش آفرين پديد آورد.مطابق اين قانون اگر چه ظاهراً شوراها منتخبين مستقيم مردم هستند و از پشتوانه يکايک شهروندان برخوردارند اما مشابه نمايندگان مجلس شورا حلقه هاي اتصال به مردم ندارند و خود بخود به نوعي خودمختاري و استغناي از موکلين مي رسند.مجلس شورا از طريق احزاب و مجامع صنفي به موکلين متصل مي شود و شوراها از طريق شوراهاي فرودست و ارتباطات روياروي و البته احزاب!
در مصوبه شوراي انقلاب و قانون مصوب 61 مجلس شورا که هرگز اجرا نشد ،در شهرها،مردم مستقيماً شوراهاي "محل" را انتخاب مي کنند ، شوراهاي محلي، شوراهاي منطقه را تشکيل مي دهند و شوراهاي مناطق ، شوراي شهر را شکل مي دهند،بنابراين از نظر شکلي ، شهر صاحب پارلماني مي شود که مرکب از نمايندگان کوچه ها و محله هاست، نمايندگاني که با مردم هر محله و منطقه روياروي هستند و بايد ،هم ،نظراتشان را بگيرند و هم دائم به آنها پاسخ بگويند.اما تاکنون شکل انتخاب شوراي شهر مشابه انتخاب نمايندگان مجلس است و در ذهن مردم نوعي کار زائد به حساب مي آيد.اين نمونه در جوامعي کاربرد دارد که احزاب و تشکل هاي مردمي و صنفي جايگير شده و مسئوليت رفتار نهادهايي را که در اختيار مي گيرند بر عهده مي گيرند.در جامعه ما که کار حزبي به "حزب بازي" تعبير مي شود و هر کس مي خواهد خود را از انتساب به ننگ عضويت ! احزاب برهاند ، اين الگو مناسبت ندارد.
طرح جديدي که توسط وزارت کشور دولت اقتدارگراي احمدي نژاد اعلام شده تصوير جديدي از طرح هاي اجراء نشده سابق است . بايد منتظر بمانيم و ببينيم اين بار ازديگ اقتدارگرايي چه آشي براي شوراهاي "پانگرفته" پخته مي شود.مقابله پيشاپيش با طرح وزارت کشور براي تشکيل شوراهاي محلي مي تواند فرصت ديگري را از سير دموکراسي خواهي در ايران بگيرد.منتظر بمانيم.
فارسي يا پرشن ، ايران يا پرشيا؟
در يک اجلاس حقوق بشري که به دعوت اتحاديه اروپا به بروکسل رفته بودم خانمي که عضو هيئت يوناني بود از من پرسيد شما ايراني هستيد؟ گفتم بله ! با ناراحتي گفت نه ! ایران درست نیست و پرشیا یا پرژیا درست است، کشور شما پرژيا است!
به یاد داستان مشهور سفر علامه قزوینی به کویت افتادم که با شیخ کویت بر سر نام آن کشور و اینکه "کلمه الکویت مصغر کلمه الکوت" است تا مرز تیرگی روابط ایران و کویت پیش رفته بود. گفتم خانم محترم! بله درست می فرمایید در یونان به ایران "پرشیا" يا "پرژيا" می گویند همان طور که اروپایی ها کشور شما را "گریس" می گویند و خودتان "ایلاس" می گویید و ما " یونان"! بالاخره از آن تندی اول افتاد وبا هم قهوه ای خوردیم و رفتیم دنباله ي اجلاس.
روزيکشنبه ١٨ دی ماه در روزنامه شرق دیدم آقای شمس اردکانی با شدتی تمام و با ناسزاگویی به رضاشاه که وي را "ديکتاتور احمق بي سواد کم عقل کوتاه بين "خوانده، گفته است این اقدام خائنانه در سال ۱۳۱۳ صورت گرفته و نام پرشیا (persia) با ارسال دستورالعملي به سفات خانه هاي خارجي به " ایران" بدل شده است.البته ایشان در تایید مقاله ای که روز ۱۰ دی ماه به قلم آقای پژمان اکبرزاده "سخنگوی سازمان خلیج پارس" در شرق چاپ شده بود ، اين مطلب را نوشته بودند.
هر دو نویسنده محترم این اقدام را نابخردانه و ناشی از توطئه علیه ایران دانسته اند و حتی آقاي شمس اين مسئله را با قضیه سوزاندن قرارداد دارسی توسط رضاشاه - در همان هنگامه - مرتبط کرده اند. من از این دستور رضاشاه و یا اقدام او در لغو یک جانبه قرارداد "دارسی" دفاع نمی کنم ، گر چه معتقدم این عمل رضاشاه به اشاره بيگانگان نبوده و تصادفا مقدمه اي براي نهضت ملی شدن نفت هم بوده است اما می پرسم آیا نام پرشیا ، ایران را به عنوان سرزمین "پارس" ها معرفی نمی کرد و اقوام غیر فارسی که در ایران زندگی می کنند احساس غربتی با این نام نداشتند؟ آیا بايد مردم ایران در خارج از کشور مجبور می شدند نام کشور خود را با همان قرائت لاتینی ادا کنند؟ آیا نام ایران جامع همه اقوام و طوایف ایران و از طرفی نام پذیرفته و ملی سرزمین ما نبود؟
گيرم بسياري از کشور ها با نام هاي مختلف خوانده شوند آيا رعايت اين "چند نامي" براي همه الزام دارد و آيا کشور ايران که آن زمان در آستانه جنبش هاي قومي است نمي تواند براي نام خود نسخه اي با کاربرد بومي بپيچد؟
نويسندگان محترم آن مقالات آگاهي دارند: آغاز قرن بيستم و بين دو جنگ ، هنگامه جنبش هاي ناسيوناليستي و حتي شوونيستي است و تحريکات زيادي براي تجزيه کشور ما پس از فروپاشي عثماني از يک سو و ظهور قدرت شوروي از سوي ديگر وجود دارد که اينجا مجال پرداختن بدان نيست. بايد قضاوت راجع به تصميم دولت وقت ايران را به جغرافياي سياسي آن دوره و تحرکات و تحريکات داخلي و خارجي ارتباط داد.
من معتقدم این تغییر نام ، هوشمندانه و به جا بوده است. نام ایران کهن ترین نام این سرزمین است و مي دانيم که قوم آريايي نام " آيران وئيجه" يا " آيران ويچه" را بر سرزمين جديد نهادند . مشابهت این نام با نام کشور عراق iraq-iran) ) نيز نه تنها هيچ مشکلي پديد نمي آورد بلکه يک حيثيت تاريخي را به عراق برمي گرداند و آن هم آريايي بودن آن سرزمين است . در خوانش غربي ها "ايراک" و "ايران" دو نام قديم اند که در اصل "آيران و آيراک" بوده و هر دو به معني جايگاه قوم آريايي است.
در همه منابع تاريخي فارسي پس از اسلام عراق به دو بخش "عراق عرب" و "عراق عجم" خوانده مي شود – بخوانيم اراک عرب و اراک عجم- که عراق عجم شامل تمامت غرب ايران تا سرزمين ري است و نام اراک فعلي – مرکز استان مرکزي – هم بازمانده همين تقسيم است. در حقيقت "اراک" نام شهر مرکز استان مرکزي ايران مترادف همان " ايراک" اروپايي هاست که بر کشور همسايه اطلاق مي شود.
آقاي شمس مي نويسند:"بيشترين درد و رنج اين تغيير نام را به هنگام جنگ تحميلى مى بردم چون در اختلاط ظالم و مظلوم رخ مى نمود. بسا بيگانه كه مى گفتند چرا جنگ بين دو كشور همنام!! و هم نژاد و هم مذهب اين قدر به درازا كشيده است؟ " در پاسخ ايشان مي خواهم بگويم که نبايد رنجيد. زيرا آنان بهتر مي دانسته اند : ما دو برادريم که همديگر را در انبوه غبارها گم کرده ايم.من نيز وقتي در نزديکي "دهلاويه" از جيب کشته هاي عراقي "مهر و مفاتيح " بيرون مي آوردند اين احساس را داشتم و همين طور هنگامي که در ورق پاره هاي خاطرات يک سرباز عراقي در "کرخه کور" تحت عنوان " خفاجيه" خواندم: فرق بين سوسنگرد و خفاجيه چيست؟ هر چه هست فکر مي کنم نهايت جنگ ما همين است..." افسوس که قدر آن دفترچه پاره و خاک آلود را ندانستم.
ايران نام کهن ميهن ماست . بايد تلاش کنيم اين نام بر زبان ها جاري شود. خليج فارس هم نامي ماندگار است البته اگر ما سر ستيز با همسايگان نداشته باشيم."خليج عربي" تنها يک آزار مقطعي است در واکنش به رفتارهاي ما و اعراب نيز چون ديده اند ما حساس هستيم ، بر آن انگشت مي گذارند تا هم سرگرم شويم و هم شکنجه! وگر نه خودشان هم به نامي که مي گويند ايمان ندارند.
به تولید داخل کمک می کنند...
پنجشنبه شب - یازدهم خرداد- شبکه دوم سیما میزبان شاطرزاده،معاون وزیر صنایع و صادق زاده، یکی از نمایندگان مجلس بود تا افزایش انفجاری تعرفه گوشی تلفن همراه را به بحث بگذارد.
شاطرزاده معاون وزیر صنایع معتقد بود که سیاست های دولت گذشته در تنظیم تعرفه ها اشتباه بوده است.وی معتقد بود برای پیوستن به wto لازم نیست ما تعرفه ها را پیشاپیش کاهش دهیم و دست خود را برای چانه زنی ببندیم.
از نظر وزارت صنایع پایین بودن سود بازرگانی موبایل و ارزان بودن آن در کشور، سبب شده:
- یکم: تولید داخل مقرون به صرفه نباشد
- دوم: میل به سرمایه گذاری داخلی و خارحی نیزدر این صنعت پدید نیاید.
بنا بر این باید با بالا بردن تعرفه سود بازرگانی وگران کردن موبایل وارداتی، این فرصت را برای تولید داخل فراهم کرد که بتواند در بازار کشور وارد شود.
"صا ایران" با شریک فرانسوی خود تنها تولید کننده موبایل داخلی بود که نتوانست با شتاب این صنعت، خود را همراه کند و شکست خورد که از نظر معاون وزیر صنایع، باید حمایت تعرفه ای می شده است.
شاطرزاده گفت با افزایش سود بازرگانی گوشی موبایل از 4% به 60% چند دستاورد خواهیم داشت:
- یکم: واردات موبایل به کشور را که80% آن در اختیار یک نفر بوده از انحصار خارج می کنیم!
- دوم: کاری می کنیم که تولید داخل با صرفه شود.
- سوم قدرت چانه زنی خود را برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی بالا می بریم.
- چهارم وارد کنندگان امروزی را به تولید کننده تبدیل می کنیم و سرمایه گذاران را تشویق می کنیم.
***
پیش از آنکه بخواهم وارد نقد موضوع بشوم یک نکته خیلی مهم را قابل اشاره می دانم و آن اینکه به گفته معاون وزیر صنایع، "در ایران تولید داخلی موبایل وجود ندارد!"
دولت ها ی جمهوری اسلامی همواره سعی بر این داشته اند که با حمایت از صنایع داخلی و نفی تکیه بر واردات، اشتعالزایی کنند. حتی در دو دوره سازندگی و اصلاحات هم این سیاست ها ادامه پیدا کرد و با حاکمیت نظام تعرفه ها خواب راحت از چشم بخش تجارت گرفته می شد.
با تنظیم و تصویب قانون تجمیع عوارض دولت دوم خاتمی و مجلس ششم قصد داشتند که به حاکمیت سلیقه ای واضعان تعرفه ها پایان دهند اما نتوانستند و باز تعیین نرخ سود بازرگانی به صورت سالانه به دولت سپرده شد.
مجلس می خواست حقوق ورودی کلیه کالاها را در حد 4% قرار دهد که نشد و...! من فکر می کنم این نتوانستن های دولت و مجلس اصلاح طلب در حوزه اقتصادی خیلی بیش از نتوانستن های حوزه سیاسی مثلا در حوزه آزادی بیان و استقراردمکراسی یا اقشای اقتدارگرایان اهمیت دارد و همچنین معتقدم ریشه مشکلات ما و کشور ما در همین جاهاست و مشکلات سیاسی ما هم از همین نقاط پا می گیرد.
موبایل برای من بهانه ای شد که به واگویه دردی کهنه بپردازم: درد حمایت وارونه از تولید داخل و رسیدن به خودکفایی!
اینکه حمایت از تولید داخلی وظیفه ای ملی است و دولت موظف است به گسترش تولید و ایجاد اشتغال بپردازد شکی نیست و باید مورد توجه گردانندگان کشور باشد. دولت به عنوان کارگزار، باید در جهت حفظ کرامت مردم و بهبود وضع معیشت و رفاه آنان تلاش کند. اما ایجاد هر گونه محدودیت در قدرت انتخاب مردم خلاف میثاق ملت – دولت است . محدودیت در حوزه سیاسی بحثی جدا است و من در این جا بدان نمی پردازم اما محدودیت در پوشش،خورش،مسکن،شغل،خودرو و دیگروسایل و لوازم زندگی گر چه می تواند ارتباط و شباهت هایی با محدودیت های سیاسی داشته باشد ، اما به ناچار به صورت مجزا نگریسته می شود.
تولید خوب، پی آورد عوامل تولید مناسب است.اگر دانش وتکنیک،سرمایه و نیروی انسانی را از عوامل تولید بدانیم ،دولتی که می خواهد برای بهبود تولید تلاش کند، باید تکنولوزی روز را وارد کشور کند ، سرمایه لازم را برای تولید کننده از منابع داخلی و خارجی تامین کند و با استفاده ار امکانات ملی، نیروی انسانی مورد نیاز صنایع را تربیت کند.
پس از تامین عوامل تولید، صنعت چه دولتی و چه خصوصی باید با تکیه بر دانش بازار به حضور خود قوام ببخشد و بی نیاز از منابع عمومی و سرمایه های ملی و بدون تکیه به قدرت سیاسی برپا بماند.
آن چه در ایران رخ داده، غم انگیز است. سال ها، دولت های جمهوری اسلامی از صنعت ،حمایت پادگانی کرده اند. با بالا بردن تعرفه کالاها از ورود نوع خارجی آن پیشگیری کرده اند و ظاهرا با بستن مرزها نگذاشته اند کالا های وارداتی میدان را از تولید داخلی بستانند.صاحبان صنایع با این نگره که به دعوت دولت پا به این عرصه نهاده اند، حمایت قدرت حکومتی از خود را، برای خارج کردن رقبای خارجی از صحنه، توجیه کرده اند و آنان پس از دولت بزرگترین حامیان این نگرش و روش بوده اند.
جلسه امتحانی را در نظر بیاورید که مثلا می خواهند با برگزاری آن بهترین پزشک یا بهترین مهندس یا مکانیک را برای کار در شهری برگزینند.مجری جلسه سوالات را توزیع کند و به هیچکس به جز یک نفر اجازه پاسخگویی ندهد و وقتی آن یک نفر با حوصله پاسخ هایش را نوشت ختم جلسه را اعلام کند و فردا بر تابلو اعلانات بنویسد ، پزشک،مهندس یا مکانیک شهر شما فلانی است.
این حکایت در بازار ایران جاری است.شما باید پیکان بخرید اما وقتی می خواهند به سلیقه شما احترام بگذارند و قدرت انتخاب شما را محدود نکنند به شما اجازه می دهند که تویوتا و بنز هم بخرید اما با تعرفه150% یا90% و این همان بنز و تویوتایی است که شهروند اماراتی و قطری و اروپایی و همه جایی سال هاست با تعرفه 4% و5% می خرد و سوار میشود!
حمایت از تولید داخل کار پسندیده ای است.اما حمایت از مردم پسندیده تر است. آیا فروختن پیکان و پراید به قیمت مدل مجهز پزو206 در بحرین صرفا باید با عنوان حمایت از تولید داخل جواز شرعی بگیرد و کارگر بیچاره ای را وادار کند که حاصل دسترنج چندین ساله خود را برای حمایت از تولید کشور به مثلا ایران خودروساز بدهد!
نظام تعرفه ها ابزاری است که دولت در اختیار دارد و می تواند از آن، در جهت بهبود اقتصاد کشور بهره گیرد اما عدم حراست از آن می تواند به حربه ای ضد خود آن را تبدیل کند.
تجربه در ایران نشان می دهد حمایت پادگانی از تولید داخل نتوانسته است بازار را برای محصولات ایرانی بی رقیب نگه دارد و غول قاچاق با استفاده از فرصت های ویزه تمام آرزوهای دروازه بانان را بر باد داده است.استفاده مسیر قاچاق از نظام تعرفه ها و عملکرد دولت های جمهوری اسلامی قابل بررسی دقیق است.
من در سه مورد خاطره خوبی از برخوردهای دولت در بازار ندارم.یکی بحث قیر و صادرات آن،دوم ورود سیمان به سبد کالاهای حمایتی و سوم برخورد با ترانزیت نفت شمال.هر سه مورد منجر به خروج دولت یا بخش خصوصی ما از صحنه و سپردن کار به رقبایی بود که فعالانه در پی گرفتن میدانداری از ما بودند!!
دولت جدید با رویکردی به ظاهر محالف دولت قبل می خواهد با افزایش تعرفه ها سیاست های پیشین را تشدید کند و به صورت انفجاری این اقدامات را آغاز کرده است.افزایش سود بازرگانی گوشی موبایل یک مورد از این سیاست هاست. برای من به عنوان یک ناظر دراین مورد چند سوال وجود دارد:
- یکم : ما که تولید داخلی موبایل نداریم چگونه برای حمایت از یک امر غیر موجود، مقررات می نویسیم و هزینه زیادی را بر مردم تحمیل می کنیم؟
- دوم:تجربه نشان داده که افزایش تعرفه ها یعنی کشاندن کالا از مسیر قانونی به مسیر قاچاق.آیا دولت نظری هم به این سوی کار داشته است یا نه؟
- سوم: گوشی گران شد.دولت تا پایان سال باید 6 میلیون گوشی جدید را به هر صاحب خط جدیدی برساند که با تولید داخل نخواهد توانست.آیا در اینجا فقط واردکننده عوض می شود؟
- چهارم: تکلیف مصرف کنندگان در این بازی چیست؟ خریدن کالای داخلی که به جای کیفیت بالا از زور بالا برخوردار است؟
- پنجم: دولت 60% سود بازرگانی گوشی را افزایش داده است.یعنی اگر به فرض گوشی در بازار دبی 100 ریال خریداری میشد و با احتساب 4% با قیمت 104 ریال از گمرک خارج می شد امروز با تغییر تعرفه باید با قیمت 160 ریال از گمرک خارج شود.در بازار دبی هنوز قیمت همان 100 ریال است.ازمسیر قاچاق می توان آن را با 20 یا 30% افزایش به بازار ایران رساند. آیا برای رونق قاچاق کاری بهتر از این می توان کرد؟
- ششم: اینگونه حمایت از تولید داخل سرانجام خوبی ندارد.کافی است ایران با پیوستن به سازمان تجارت جهانی به نظام تعرفه بین المللی بپیوندد،آیا فروپاشی صنایع داخلی و تعطیلی کارخانجات و بحران بیکاری را می شود با زور دولت و کیسه ملت تا همیشه پنهان نگه داشت؟
- هفتم: بسیاری از شهروندان این مملکت به خارج از کشور سفر می کنند و می بینند شهروندان دیگر کشورها با آنکه درآمد سرانه و ماهیانه ای بیش از ما دارند کالاها را با بهایی کمتر از ما می خرند و در ایران ما وظیفه داریم برای حمایت از تولید داخل، بخشی از درآمد ناچیزمان را به دولت و صاحبان صنایع اهدا کنیم!آیا دولت نمی داند که ممکن است این سوال ها هم به ذهن مردم بیاید؟
به نام آنکه هستی نام از او یافت
من سال هاست وبلاگ نویسم.تعجب نکنید! وبلاگ ساخته ام، چند مطلب نوشته ام و سراغش نرفته ام تا مدیریت سایت - چه بلاگفا و چه پرشن بلاگ و...- خسته شده و حذفش کرده است.این دفعه تصمیم گرفته ام بمانم و مشق مداوم بنویسم.
اولین مشق را به بخشی از میانه غمنامه فردوسی می دهم.مفصل این نوشته را در هر جا چاپ کردم ،آدرس خواهم داد.خواندنش خالی از لطف نیست:
صبحدم ! هنوز جغد بر بام پير توس مي خواند.محمود در صبوحي خويش با ماهرويان خوش و اياز نيز. . .،خواجه احمد حسن از گناه وزارتش دست بر آسمان .خواجه ايراني بر لب آن داشت که در دل نداشت و در دل آن داشت که هرگز بر لب نمي گذاشت. توسيان و غزنويان و مرويان و رازيان و فارسيان و سپاهانيان همه و همه برخي خفته در خواب ناز خويش وبرخي در وحشت برق آن ستاره روشن که از شرق به غرب جهيده بود ، بيدار!
پدر چشم بسته و آرام ! دختر ، دستان خويش بر لب هاي خشک پدر مي ساييد و اشک از گونه بر دامن مي نشاند:«کجايند دهگانان؟ کجايند . . .؟ »
اينک صبح و شقاوت شيون صبحگاهي و بانگ ناخوش خبرهاي ناگوار...
و صبح برافرازنده آواي "واي واي" و آواي "لاي لاي". . .
دختر با گام هاي استوار، خاموشي سراينده دوباره ايران را ندا مي دهد:«آي . . . توسيان! برآورنده نام نياکانتان را مرگ فرو گرفت، آنکه سي سال بي بهرگي برد امّا بر دل هاي هراسانتان باز نام ايران نشانيد و نام رستم، آرش، کيومرث، فريدون و کاوه آهنگر بر بام فلک جهانيد، اکنون چشم به دستان سرد شما دارد تا به مغاکش فرو کشانيد.
جستند مردمان از همه سو و گرداگرد کلبه گلين پير توس اشک ريختند و حسرت بردند و سرافکنده از خويش، سر در پيش، به سراي پير رفتند و آن جهان روشنايي را بر دوش بردند و به آب چشمه اي که از خاک ميهن فراز آمده بود ، شستند.خلقي انبوه، اندوهگين، تابوت حکيم به گورستان مي بردند و گورکنان خسته لحظه مي شمردند تا پير را در آخرين خانه خاکي بگذارند!
پير بر گهواره روان بود و مردان، سرودخوان، مي رفتند - به خيال خويش - تا تمام شرمشان را از شانه فرو نشانند:«او اينگونه زندگي کرد و نياکان خويش را به رخ سلطان بي نيا کشيد، اگر مهر ما مي خواست بايد به درگاه سلطان نماز مي آورد اما نخو است و ما نيز نتوانستيم، در درويشي خويش خوش بود و ما از درويشي اش شرمسار، لکن، سلطان . . .»